![]() |
![]()
روز خزان پاييزي پرستويي را ديدم در حال مهاجرت به او گفتم :
چون به ديار يارم مي روي به او بگو دوستش دارم و منتظرش مي
مانم .
دوستش بدار ولي منتظرش نمان؟؟؟؟؟؟
بگفتا چون بدست آري نشانش
كه از ما بي نشانست آشيانش
چو آن سرو روان شد كارواني
چو شاخ سرو ميكن ديده باني
مده جام مي و پاي گل از دست
ولي غافل مباش از دهر سرمست
لب سرچشمه اي و طرف جويي
نم اشكي و با خود گفت و گويي
نياز من چه وزن آرد بدين سان
كه خورشيد غني شد كيسه پرداز
بياد رفتگان و دوستداران
موافق گرد با ابر بهاران
چنان بي رحم زد تيغ جدايي
كه گويي خود نبودست آشنايي
چو نالان آمدت آب روان پيش
مدد بخشَش از آب ديدۀ خويش

گاهی وقتا که میخوام به یاد تو گریه کنم اشک بی کسی من
گونه هامو می سوزونه تا میاد خنده ای رو لب های من جون
بگیره یاد چشمات روی لبخنده من و می پوشونه جای خالیت
مثل یک خواب توی چشمام می شینه کور میشه انگاری بی تو
دنیا رو نمی بینه لحظه ای پاک و بزرگ دل به دریا زد و رفت با یه
پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت...رفت...رفت...رفت...رفت

هميشه تو زندگي يه خاطره هست كه آدم دلش تو بغض غربت خفه نشه، يه
خاطره كه عزيزه، يه ياد كسي كه مقدسه، اما وجود تو واسه من مثل يه سايه
است.
يه سايه كمرنگ كه ميون لحظه هاي غم زده گم شده ، يه سايه كه تنها يادش
واسه من گذشتهء تلخ بر باد رفته است ، يه سايه اي كه از زندگي فقط بي
وفايي رو مي شناسه، يه سايه اي كه منو برد تا تو شهر غصه ها رهام كنه تا
وجودم تو التهاب لحظه ها بشكنه، يه سايه اي كه نغمه هاش واسه من آهنگ
گريه ، يه سايه اي كه از ميون تمام فصلهاي عاشقي برگاي زرد خزون و به دل
عاشق من هديه كرد ، يه سايه اي كه دل من و اواره خودش كرد ولي خودش
پايبند عشق نشد منو طلسم شده عشق كرد و خودش لحظه هارو شكست تا از
شهر تنهايي ها جدا شه، وقتي رفت دل شيشه اي منم سنگ شد و گلاي باغ
عشقم خشكيد ، صاعقه طوفان زده كينه و نفرت جاي نسيم مهربوني رو گرفت.
آسمون دلم تيره شد و هواي عشقم ابري، حالا فقط خارهاي انتقام و گوشه و
كنار دلم روييدهة ديگه قلبم جايي واسه محبت نداره، ديگه وجودم عشق تو رو
نمي شناسه، همه اين فاصله ها گناه تو بود . تو باعث شدي عمر عشق من
نرسيده به دوره افسانه ها از نظرها محو بشه، حالا من فقط دعا مي كنم كه
شعله هاي انتقامم خاموش و خاكستر بشه.

عشق يعنی با جهان بيگانگی
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
عشق يعنی سجده با چشمان تر
عشق يعنی سر به دار آويختن
عشق يعنی اشک حسرت ريختن
عشق يعنی درجهان رسواشدن
عشق يعنی مست و بی پروا شدن
عشق يعنی اعتبار لحظه ها
عشق يعنی سجده بر سجاده ها
عشق يعنی يک تبسم يک نماز
عشق يعنی عالمی در راز و نياز
عشق يعنی سوختن از تشنگی
عشق يعنی سوختن از بيدلی
عشق يعنی يک شقايق غرق خون
عشق يعنی درد و مهنت در درون
عشق يعنی انتهای هرچه راز
عشق يعنی راز شبهای دراز
عشق يعنی يک سوال بر هر جواب
عشق يعنی يک سوال بی جواب
عشق يعنی آخر خط بهشت
عشق يعنی دوزخ بی سرنوشت
عشق يعنی رنگ شادی رنگ نور
عشق يعنی ظلمت تاريکی رنگ گور
عشق يعنی سوختن با ساختن
عشق يعنی زندگی را باختن
عشق يعنی انتظار و انتظار
عشق يعنی هرچه بينی عکس يار
عشق يعنی لحظه ديدار توبي
عشق يعنی ديده بر در دوختن
عشق يعنی در فراقش سوختن
عشق يعنی لحظه های ناب ناب
عشق يعنی لاله اما بر چمن
عشق يعنی زاهد اما بت پرست
عشق يعنی همچو من شيدا شدن
صد سخن دارد وليکن بی صدا
عشق يعنی بهترين حسن ختام
بنويسم اين رسم نگاه نبود بنويسم روز بدون عاشقانه يعني روزي بيهوده و باطل
بنويسم شب بدون ياد نمي شود هر چه بنويسم تكراري است و بيانگر حال اكنون
نيست فقط مي توانم بنويسم نمي دانم مرا چه مي شودوقتي اشكام مي ريزند
![]()
در وجودم ناگهان چيزي شكست و بعد از آن تصوير عشق با همه
دلتنگي اش در
دل بيگانه با عشقم نشست بي صدا همچون سكوت در وجودم جان
گرفت فرياد
كشيد چشمهايم از حصار تيرگي آزاد شد.دل با درياها سپرد تا كه در
امواج خسته
خاطرات كهنه را پيدا كند تا دلي خاموش را ،با نور عشق عاشق و شيدا
كند .تا
بياموزد كه عشق گنجينه اي پنهان درون زندگي است.تا بگويد حاصل
اين حس
پاك،غصه و شادي ،فرياد و سكوت،دلبستن و دلبستگي ست.آري اين
يه حس
سبز در كوير خشك قلبم جان گرفت تا هميشه دوست داشتن را به دل
آموخت و
بعد لحظه هاي خاطره در غروب يك نگاه پايان گرفت يك غروب تلخ و سرد
، يك
احساس غريب و نگاهي مملو از غصه و درد ولي انگار كه باز مي رسد
فريادي
گويا خاكستر اين حس غريب مي گويد:
كه هنوز ساختن حادثه اي در راه است
![]()
می روم راهی دریغا رد پایی نیست باز
در نگاه خیس شب هم روشنایی نیست باز
خط کشی کردم غرورم را ولی اه از سکوت
می روم اما نشانی از صدایی نیست باز
از تمام کوچه های خستگی نالم بپرس
جز من عاشق سر راهت گدایی نیست باز
کاش می شد عقده ها را مهر با طل می زدم
عقده ها باطل شد و راو راه رهایی نیست باز
باز بال و پرگشودم می روم تا دورها
در هوای این رهایی رهنمایی نیست باز
![]()
بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو
گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه که بودم در
نهانخانه ي جانم، گل ياد تودرخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد يادم
آمد که شبي با هم از آن کوچه
گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو،همه راز جهان ريخته
در چشم سياهت من همه، محو تماشاي نگاهت آسمان صاف و شب
آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فروريخته در آب شاخه ها دست برآورده به
مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دلداده به آواز شباهنگ

روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند همه از دوست فقط چشم و
دهن مي خواهند ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند گرگ هايي که
لباس پدري مي پوشند آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند عشق ها
را همه با دور کمر مي سنجند خوب طبيعي ست که يکروزه به پايان
برسد عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد.
![]()
هميشه فکر کن تو يه دنياي شيشه اي زندگي ميکني. پس سعي کن به طرفه
کسي سنگ پرتاب نکني چون اولين چيزي که ميشکنه دنياي خودته

مي خوام برات يه يادگاري بنويسم . گفتم:کجا ؟ گفت : رو قلبت .
گفتم مگه مي توني ؟ گفت : آره سخت نيست ، آسونه. گفتم
باشه .بنويس تا هميشه يادگاري بمونه. يه خنجر برداشت .
گفتم اين چيه ؟ گفت : هيسسسسس. ساکت شدم . گفتم :
بنويس ديگه ، چرا معطلي . خنجرو برداشت و با تيزي خنجر
نوشت . دوست دارم ديوونه. اون رفته ، خيلي وقته ، کجا ؟
نمي دونم . اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده.
دوست دارم ديوونه ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

يه كسي شب ها براي اينكه خواب تورو ببينه به خدا التماس مي
كنه شايد يه كسي به محض ديدن تو دستش يخ مي زنه و تپش
قلبش مرتب بيشتر ميشه مطمئن باش يه كسي شب ها به خاطر تو
توي درياي اشك مي خوابه ولي تو اون رو نمي شناسي

ده تا شاخه گل برات مي فرستم? نُه تاش طبيعي? يکي مصنوعي. يه کارت هم مي زنم
بهش که روش نوشتم: تا وقتي آخرين گل پژمرده نشده دوستت دارم.![]()
![]()
![]()
در بي نهايت عشق...
وقتي به زندگي نگاه مي كنم مي بينم عشق چه زود اومد شيشه دلم و شكست و
رفت.حالاست كه حس مي كنم تو زندگيم يه واژه است كه ميون هياهوي دوستت
دارم ها گم شده يا شايدم خودشو به وادي نسيم سپرد تا از من جدا شه. وقتي
رفت قلبم مُرد شايد اگه اون واژه بود خاطره بي كسي ها تكرار نميشه .
تا من غريبونه تو غربت لحظه ها بشكنم. شايد يه بار ديگه عطريآسمن به سراغ
دفترچه عشقم مي رفت و تمام جاده هاي خالي رو با اسم تومعطر مي كرد،روياي
من اگر بودي، اگه مي موندي غروب جاي طلوع زندگيمون و نمي گرفت مي دوني
تا حالا چند بار به آسمون خيره شدم تا ستاره عشق تو رو پيدا كنم ولي
تو نامهربوني كردي و هيچ نشوني از عشق باقي نذاشتي.تو رفتي اما دلم ديوونه
نگاهت شد و اسير محبت.![]()
خورشيد گمشده من حالا من موندم با يه دنيا حسرت،حسرت اون روزاييكه چشمات
به روم لبخند مي زد و من بي تفاوت آسمون چشمات و پر از اشك مي كردم تا به
خاطر تمام غصه هاي بي كسيت گريه كني.![]()